تبليغاتX
ممنوعه

ممنوعه

جرم

اين روزا بايد به جرم عاشقي در خانه بود و ماند وسوخت

اين روزا بدترين روزهاي زندگيم بود

وشايد عشق را بايد به دست سرد پاييز سپرد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 17:40  توسط الهه  | 

بي تو

همه زندگي بر باد رفت در يك چشم به هم زدن

آسمان و زمين جلوي چشمانم تيره و تار شد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 16:38  توسط الهه  | 

معجزه ای برنامه ریزی شده

از اونجايي كه من معجزه شناخته شدم تصميم گرفتم كمتر آپ كنم

اين تصميم بدون هيچ برنامه ريزي اي صورت گرفته چون معجزه هر لحظه ممكنه كه به وقوع بپيوند

البته اگه قرار باشه برنامه ريزي هم انجام بشه

 مثل دولت ...  كار مي كنم و هر وقت دلم خواست براتون مطلب مي زارم

البته از روي برنامه هاي زمان بندي شده ، درست مثل دولت آقاي ....

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 17:23  توسط الهه  | 

من يك معجزه ام؟!

من تو مطلب قبلم نوشتم كه منتظر وحي معجزه نباشيد چون ايمان دارم خودتون بهتر از پس كارتون بر مي آيد، اما انگار بعضي ها فكر كردن من به معجزه اعتقاد ندارم

راستي اينم خوب مي دونم كه وجودم مثل يك معجزه است

پس ازديدن  اين معجزه الهي خوشحال باشيد

مدت زماني است كه انسانها به دنبال معجزه براي اثبات خداوند هستند و شما  بايد خوشحال باشي كه اين معجزه رو درك كردي

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 17:33  توسط الهه  | 

يه كم فكر كن ببين حق با كيه

آداما خيلي وقتي نمي دونن چيكار بايد بكنند

چه جوري بايد با مشكلاتشون كنار بياند

بعضي وقتا انقدر از دست خودشون عصباني ميشند كه هرچي كه بد و بي راه بلدند

 نثار بقيه مي كنند

بعضي ها هم نمك به حرومند و همه ي تقصيرها رو گردن خدا مي ندازند

اما من معتقدم كه تقصير خود آدما هست كه گاهي اوقات اشتباه ميكنند و

يه راست مي رند به طرف بن بست

حالا يه كم با خودت فكر كن ببين واقعا تقصير كيه؟

اگه متوجه شدي كه اشتباه از ناحيه خودته‏ مطمئن باش راه حل اونم راحت مي توني پيدا كني

اون وقته كه متوجه ميشي تو زندگي نياز به معجزه و وحي و الهامات غيبي نداري

فقط كافيه  كه يه كم با دقت تر به اطرافت نگاه كني

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 10:40  توسط الهه  | 

این بار هم اعتماد می کنم

تازگی ها با کسی آشنا شدم که مدتها دنبالش می گشتم.

اون بنظرم کسی است که می تونم باهاش کار کنم، آخه نه آنقدر هالو که نشه باهاش حرف بزنی نه این که آنقدر(ببخشید) پدر سوخته است که نشه باهاش دو کلمه رو در رو صحبت کنی.

البته تا اونجایی که من فکر می کنم همه چیزو در حد خوش رعایت می کنه ، چون من تازه یک هفته است باهاش آشنا شدم و نمی تونم نظر قطعی در موردش بدم.

امیدوارمن این بار در مورد طرف مقابلم اشتباه نکرده باشم.

توی این روزگار کم پیش می یاد که آدم به مردی اعتماد کنه که نه کله شق باشه نه نامرد

نمی دونم که چرا بهش اعتماد کردم اما یه حسی بهم میگه این کار را بکنم و من که به حسم ایمان دارم کارم را ادامه می دم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 19:4  توسط الهه  | 

عشق آزاد

زندگي آزاد است

عشق آزاد است

 من آزاد‌م

همه آزادند و هيچ  خياباني به ممنوعه ختم نمي شود

مگر آنكه آدمي ديواري بنا كرده باشد

هيچ كوچه اي مسدود نيست

هيچ راهي را پاياني نيست

 مگرآنكه ما از نفس به ايستيم

و حالا من با كوله باري از تجربه هاي ناگفتني ،

پا در خياباني مي گذارم كه تا توان دارم آن را به پيمايم

خياباني كه مانند خيابان هاي ديگرهرگز مسدود نيست

هرگز ممنوع نيست

 ومن با خود عهد مي بندم كه هيچ گاه به تابلو ممنوع نرسم

هميشه انگيزه است

هميشه

 من خود انگيزه مي شوم

 و به خاطره وجود خودم ادامه مي دهم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 19:27  توسط الهه  | 

عشق ممنوع

چقدر سخته وقتي تو زندان عاشقي گرفتار شدي و ازت پرسيدن جرمت چيه؟؟؟ بگي : عشق ... چقدر سخته وقتي كه كادو تولدت كه هميشه كلي واست عزيزه بي وفايي باشه ... چقدر سخته وقتي كسي كه دلت رو اسير كرده جواب نگاه عاشقانه تو رو نده ... چقدر سخته وقتي عاشق كسي باشي كه از عشق چيزي نمي دونه ... ولي سخت تر از همه اينه كه تو جاده هاي عاشقي به تابلوي عبور ممنوع بخوري به همون تابلويي كه هزاران قلب عاشق رو پشت خودش نگه داشته ... عشق ممنوع

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 16:30  توسط الهه  | 

دیگه بریدم

اگه بگم بریدم چی میشه؟

اگه بگم که حتی به خودکشی هم فکر کردم چی میشه؟

آخه دیگه نمی تونم تحمل کنم

دیگه دار انقدر بهم فشار میاد که نمی تونی حتی تصورش رو هم بکنی

دارم میمیرم

خدا داری با من چی کار می کنی؟

وای که دیگه دارم برای تو هم قاطی می کنم 

نمی دونم که چرا می نویسم

اصلا نمی دونم که چرا باهات حرف میزنم

مگه انقدر بهت گفتم فرقی هم کرده

وای دیگه داری کم کم نامرد می شی

من طاقت ندارم

دیگه باید به چه زبونی بهت بگم

دیگه بریدم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 17:10  توسط الهه  | 

تنهام نزارید

ای خدا همیشه از دستت دلخورم

همیشه یه حکمت توی کارات  هست

جالب تر از همه اینه که همه ی  دوستام هم که از ماجرای زندگیم با خبرند تعجب کردن

هر روز که از خواب پا می شم باید منتظر یه اتفاق بد و غیر منتظر باشم

آخه مگه من چند سالمه که بتونم این همه سختی و تحمل کنم

حتی از نوشتن این بدبختی هام هم خجالت می کشم

 با اینکه بیشترش تقصیر من نیست اما مثل تف سر بالا میمونه و بهتر که آدم حتی اونارو ننویسه

بازم شکرت که هنوزم انقدر محتاج نشدم که مجبور بشم کنار خیابون یا مثل دخترای ..... زندگی کنم

 

راستی یه دو سه روزی بود آپ نشدم

متاسفم

همش از گرفتاری بود

من فقط شما ها رو دارم تنهام نزارید

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 17:39  توسط الهه  |